X
تبلیغات
!!!...وبلاگ یک پسر بد






















































!!!...وبلاگ یک پسر بد

تلاشم اینکه همین چند لحظه ای که هستی میزبان خوبی برات باشم تا شاید دوباره برگردی

وقتی عدالت برقرار میشود

مرد فقیری بود که همسرش کره درست می کرد و ان را به یکی از بقالی های شهر می فروخت.ان زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویی می ساخت مرد هم در ازای انها مایحتاج خانه را می خرید.روزی مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت انها را وزن کند.هنگامی که انها را وزن کرد اندازه هر کره 900 گرم بود.عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمی خرم تو کره را به عنوان یک کیلو به من می فروختی در حالی که وزن انها 900 گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما که ترازویی نداریم.ما یک کیلو شکر از شما میخریدیم و ان یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم.

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 20:40 توسط حمید رضا|


با هم برویم گدایی

گدایی در خانه ای را کوبید و گفت:نانی بدهید که گرسنه ام.اهل خانه گفتند:امروز نان نداریم.گدا گفت:میوه ای برایم بیاورید.گفتند:میوه هم نداریم.گفت:پس حداقل قدری اب بدهید.گفتند:هنوز سقا اب نیاورده است.گدا گفت:حال که چنین است قدری روغن بدهید.گفتند:روغنمان کجا بود؟؟؟گدا گفت:ای بیچاره ها پس چرا در خانه نشسته اید؟؟؟برخیزید تا به اتفاق هم به گدایی برویم.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 22:30 توسط حمید رضا|


بیل گیتس پولدارترین مرد جهان و صاحب شرکت مایکروسافت به همراه خانواده اش برای صرف شام به رستوران رفتند.بعد از خوردن غذا بیل گیتس ۵ دلار به عنوان انعام به پیشخدمت داد اما پیش خدمت ناراحت شد.بیل گیتس که متوجه ناراحتی پیش خدمت شده بود گفت:چه اتفاقی افتاده که ناراحتی؟پیشخدمت گفت:من متعجب شدم که در میز کناری پسر شما ۵۰ دلار به من انعام داد اما شما که پدر او هستید و پولدارترین انسان روی زمین فقط ۵ دلار انعام میدهید!؟!؟!؟

گیتس خندید و گفت:او پسر پولدارترین مرد روی زمین است و من پسر یک نجار ساده ام...!!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 16:12 توسط حمید رضا|


زوج زشت وزیبا

مردی زشت رو زنی زیبا داشت.روزی زن به او گفت:یقین دارم که من و تو هر دو اهل بهشتیم.مرد گفت:ازکجا می دانی؟زن گفت:از انجا که تو همیشه چهره زیبای مرا می بینی و شکر می گویی و من روی زشت تو را می بینم و صبر می کنم و صابران و شاکران هر دو اهل بهشتند.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1391ساعت 19:32 توسط حمید رضا|


صورت حسابی برای یک مادر

شبی پسری نزد مادرش که در اشپزخانه در حال پختن شام بود‍ رفت و یک برگه کاغذ را به او داد.مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرش با خط بچه گانه نوشته بود:صورت حساب کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار , مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار , مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار , بیرون بردن سطل زباله 2 دلار , نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار , جمع بدهی شما به من 17 دلار!!!مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد , سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب فرزندش این عبارت را نوشت:بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ , بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم هیچ , برای تمام زحماتی که در این سالها کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ , بابت غذا , نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ و اگر همه این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق به تو هیچ است.وقتی که پسر انچه را که مادر نوشته بود خواند , چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد , کفت:((مامان دوستت دارم)).ان گاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلا به طور کامل پرداخت شده است.

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1391ساعت 15:59 توسط حمید رضا|



آخرين مطالب
» وقتی عدالت برقرار میشود
» با هم برویم گدایی
» بیل گیتس خسیس
» زوج زشت وزیبا
» صورت حسابی برای یک مادر
» چهار نفر
» سال نو مبارک...
» جنایت در تیمارستان
» ترفندی برای فرار از جریمه
» داستان کشیش و زوج جوان
Design By : Pars Skin